با دوستي در مورد داستان سه پرسش لئو تولستوي داشتيم بحث ميكرديم و اين در حالي بود من پشت فرمون بودم ناگهان تصور زير از داستان به ذهنم رسيد و وقتي اونو به دوستم گفتم به تفاهم رسيديم ، تولستوي مهمترين زمان رو حال مي دونه.
گفتم: زندگي مثل رانندگي مي مونه تو بايد هميشه حواست به جلو باشه و اگه غفلت كني يا از مسير خارج ميشي يا تصادف مي كني( اين ميشه زمان حال) و اين درحالي كه بايد هميشه يه نيم نگاهي هم به عقبت داشته باشي و گذشته رو بررسي كني كه مبادا برات حادثه اي پيش بياد(اين ميشه گذشته بايد بهش توجه داشته باشي ولي نبايد تمام حواست رو بهش بدي) و اگر حواست به دور دست يا مسير آيندت نباشه و يا بهتر گم حواست به راديو پيام نباشه ممكنه توي ترافيك شديد گير كني و نتوني سر وقت به مقصدت برسي(و اين ميشه آينده كه اگر بهش توجه نداشته باشي به دردسر مي افتي) با اين سه حالت به اين نتيجه مي رسيم كه با توجه به اهميت هر دو زمان گذشته و آينده ولي بازهم مهمترين زمان، زمان حال هستش كه ما هميشه ازش غفلت ميكنيم يا هميشه درگير گذشته از دست رفتمون هستيم يا اونقدر سرگرم برنامه ريزي براي آيندمون هستيم كه يادمون میره حالايي هم هست كه بايد ازش لذت ببريم.