تبليغاتX
دکه عقل و عشق
شنبه هجدهم آبان 1387
نوشته اي از نا كجا

مي دونيد چقدر دلتنگ بودم و هستم ، دلتنگ نوشتن توي وبلاگي كه روزهاي تلخ و شيرينم رو توي حافظه ي خودش ضبط كرده. وبلاگي كه روزگاري مي تونست مطرح بشه ولي بي مبالاتي من باعث بهدر رفتنش شد.وبلاگي كه از تنگي دلم تا خوشحالي محضم، حرفها داره .

 وبلاگي كه برام روزها و دوستهايي رو رقم زده كه هر كدوم براي خودش داستاني داره . دوستايي كه بعضي هاشون يه نقش مهم توي روزهاي گذشته زندگيم ايفا كردند.

وبلاگي كه حالا رفته توي 4 سالگي و من هنوز نتونستم اين تولد رو  بهش تبريك بگم. اين روزها فرصتي بهم دست ميده سري به آرشيو مطالبم مي زينم و اونها رو مي خونم  و باهاشون يه سفر به روزهاي گذشته ميكنم و يا گاهي ياد خاطره اي مي افتم به آرشيو وبلاگم ميام تا ببينم اون خاطره رو اون روزها با چه ديدي مي ديدم.

حالاكه ديگه روزها گذشته و من كم كم احساس پيري ميكنم ولي اين وبلاگ هنوز دوست داره كه يكي توش بنويسه . و اين خيلي زوده كه بتونم بگم ميتونم دوباره اين وبلاگ رو احيا كنم با نه؟!! ولي خيلي دلم مي خواد دوباره بتونم  مثل گذشته هاي دور بنويسم . گذشته هاي دوري كه شايد با نوشتن بتونم خاطرشو زنده كنم ولي هرگز تكرار پذير نيستند...

 

نوشته شده توسط تایماز در 18:15 | | لینک به این مطلب