امروز 5 شنبه
دلتنگ روزهاي گذشته ي هفته ام
امروز دلتنگتر از هر آنچه كه بوده گشته ام
5 شنبه بود و خاطره ي تلخ ذهن من
آن روز نحس و آن طالع شكسته بخت
5 شنبه بود و حرف دل و گريه هاي من
خسته ز تار و پود بودن و آين ماجراي تن
اي كاش بار ديگري گونه ام
گرماي بوسه ي تو را به احساس مي نشست!
اي كاش دست سرد من يك بار ديگري
سه شنبه شب بود كه كه داشتيم توي دفتر آقاي كروبي ول مي چرخيدم و بعلت اينكه آقاي كروبي سرش خيلي شلوغ اين بار ديگه توي اتاقش شلوغ نمي كرديم و اومديم طبقه پائين . توي اين ها گير وا گير انتخابات و رد صلاحيت هاي گسترده كه واقعا آقاي كروبي رو عصباني كرده يه زوج جوان كه تازه نامزد كرده بود اومدن دفتر سعد آباد تا با آقاي كروبي عكسي بگيرن. شخيصت شيخ و در برخورد با جوانان خيلي مي پسندم به گفته نزديكان توي اين مورد الگوي اخلاقيش آيت الله خميني بوده.
حاج آقا اون شب ما رو برداشت و بر د روضه خونه آقاي لاريجاني ( دبير سابق شوراي امنيت ملي) خيلي از رجال سياسي اونجا بودند از رئيس دفتر رهبري گرفته آقاي گلپايگاني تا محسن رضائي و حتي امير رضا خادم. مداح نام آشنا نبود ولي سخنران آقاي نقويان بود كه براي اولين بار پاي منبرش بودم ولي به جد خيلي حال كردم از صحبت هاشون هم از بعد ديني صحبت ها و هم اينكه در يك فضاي كاملا سياسي موضوع سخنرانيش حتي كلمه اي سياسي نشد.
از دعاي مداح و سخنران جلسه توي اون روضه متوجه شدم كه براي سلامتي دختر بردار آقاي لاريجاني برقرار شده (اميدوارم حالشون خوب بشه).
بعد از جلسه تقريبا تمامي كساني توي اونجا بودند خودشونو شتابان به آقاي كروبي مي رسوندند تا ارادت خودشونو نشون بدند توي اين جمع برخورد محسن رضائي با آقاي كروبي بيش از اندازه سرد بود آقاي لاريجاني هم آقاي كروبي تادم در بدرقه كرد و البته كروبي به شدت از رد صلاحيتها انتقاد كرد و نگراني خودشو به لاريجاني ابراز كرد.
توي راه برگشت به آقاي دكتر بيگدلي( به احتمال زياد سر دبير آينده روزنامه اعتماد ملي) گفتم يه خواهشي داشتم ميشه به آقاي كروبي بگي در مورد من با آقاي لاريجاني صحبت كنه تا يه ازدواج سياسي رخ بگيره ، دكتر از اين شوخ يمن خنديد و گفت چرا مريض رو مي خواي؟؟. با خنده ي بلند گفتم آخه دكتر اگه خوب بشه كه ديگه به من نمي دندش. البته دكتر هم نامردي نكرد و عين اين مطلب به آقاي كروبي گفت و خوشحال شدم كه تونستم توي اون روز سخت كه تا حالا ايشون رو اينقدر ناراحت نديده بودم براي لحظاتي بخدونمشون.
سالهاي قبل از سال 76 هنوز جامعه ايراني خيز اساسي به سوي روشنفكر نمايي بر نداشته بود و پيشرفتهاي تكنولوژيك هنوز آغاز نگرديده بود و يا در حال وقع انقلابي در ذهن مردم عوام ايراني بود.
من هر سال به همراه خانواده هر سال تاسوا و عاشورا به روستاي پدر بزرگ مي رفتيم تقريبا مي تونم بگم تمامي پسر عموهاي من قمه مي زدند يادم نيست 6 يا 7 ساله بودم( سال۷۰ یا ۶۹) كه به اصرار فراوان كه من هم مي خوام قمه بزنم از زن عموم كفن گرفتم و پوشيدم و عموم هم مثل اينكه مسئول تداركات نيروهاي جنگي است جلوي در به پسر عموها قمه توزيع مي كرد (يه لحظه تصور كنيد فيلم گلادياتور را) ولي به من نداد خلاصه قاطي دسته شدم و گرد روستا چرخي زديم به نزديك محل حماقت يا همون قمه زني رسيديم همه، محلي كه مسح وضوي سر از آنجا آغاز مي شود كچل مي كردند هرچند بابام مخالف بود ولي نتونست جلودارم بشه و من هم كچل كردم .
پيش از من پسر عموها هر كدام نذر ادا كردند تا نوبت به يكي از پسر عموهام رسيد گفت 17 تا ( فكر كنم نمره ي خريتش بود) و كربلائي شروع كرد به زدن قمه به سر او ، صداي قمه وحشت رو در وجودم انداخت ولي كم نمي آوردم بابام گفت بيا منصرف شو ولي نه مرغ يه پا داشت ، نوبت من شد رفتم جلو گفتم قمه رو بده خودم مي زنم كربلائي خنديد و فهميد ترسيدم ،قمه رو بدستم داد براي من سنگين بود .
قمه رو بالا بردم خواستم كه با ضربي آرام بر سرم بكوبم و قال قضيه را آبرومندانه بكنم ولي وزن قمه سنگيني كرد و با شتاب اوليه اي كه من به آن داده بود يه شتاب ثانويه گرفته و با شدت هر چه تمامتر خورد سر من ، آقا سيد قمه رو از من گرفت و گفت خدا قبول كنه ولي ترسيدي خون نيومد.
تا سالها اين داستان بعنوان شجاعت فردي من محسوب ميشد هر چند ديگر از كارد ميوه خوري هم مي ترسم و بجاي مبارزه مسلحانه با فرق سر خود راهي مدني پيشه كردم و كتاب بر سر ميكوبم (مي خوانم) تا شايد اندكي فهيم شويم.
