تو لحظه های تنهایی خودم دارم گم میشم . و توی دلم به حال اونهایی كه تو آسمون زندگیشون ستاره دارن غبطه میخورم هر چند وقتی بهشون می گم با دلخوری میگن چه فایده داره وقتی ستاره مون از ما دوره.
ولی هیچ وقت و هرگز نمی دونن که داشتن یه آسمون بی ستاره چه معنی اي داره!؟ آسمونی که تنها عابرینش ابرهای تیره هستن که گهگاهی هوای بارون دارند و همراه با چشمات می بارن.
آدم دلتنگ میشه وقتی می فهمه سهمش از تمام رنگهای دنیا تنها تیرگیه. و چه سخته توی این دلگیری فضای تیره ستاره ای نداشته باشی که اگه تنونست آسمونتو روشن کنه حداقل بتوونه به حرفهات گوش کنه . ولی نه!! وقتی آدمی یه ستاره داشته باشه دیگه فضای دلش تیره نیست و اونوقته که مشکی میشه رنگ عشق.
و خیلی سخته که باورهات معنای حقیقی پیدا نکنه . بدونی خدای بزرگ و مهربونی هست ، یعنی بدونی خدای بخشنده وجود داره و بدوني كه بيشتر از اينكه تو خدا رو بخواي خدا تو رو مي خواد ولی با تمام خواستنت ازش هیچ لطفی از طرفش نبینی اینجاست که دیگه دلت ميگره و دوست داري از سينه درش بياري و رو به آسمون فرياد بزني :
و خدای که دگر با من نیست...
دوست آسماني من رو يادتون مياد ؟!! دوستي كه مثل داستان شازده كوچلو خيلي آروم اومد و مثل اون خيلي آروم رفت. دوست من هم مثل شازده كوچلو منو اهلي كرد. اونقدر زلال بود كه من كدرش مي كردم .اما توي اين تنهايي تمام نشدني من برام همدم بود. تو تاريكي بي نهايت من مثل يك ستاره دنباله دار بود كه اومد و رد شد و رفت و من خيره به نورش موندم.
حالا باز من موندم و من . وباز يكي اومد كه تو كوله بارم خاطراتي رو يادگار گذاشت ،خاطراتي اگه قرار باشه بهشون فكر كنم غصه ام ميگيره.
نمي دونم شايد محكوميت ابدي بودن در تاريكي و تنهايي دامن گير من شده و من براي گناهي ناكرده مجازات مي شم.
امروز عزيزترينم برام يه روايتي تلخ و دردناكي تعريف كرد و اونم اينكه زندگي صحنه زندگي يك يخ فروشه كه وقتي ازش پرسيدند چيزي فروختي جواب داد: نفروختم ولي تمام شد.
دعا كنيد برام اتفاق نيوفته چون اونوقت من هم بايد مثل یخ هام تموم بشم.