تبليغاتX
دکه عقل و عشق
یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
قصه من

قصه من،با من و اون آغاز شد و خيلي زود با من اما بدون اون به پايان رسيد. مثل همه قصه ها خيلي ساده و شيرين شروع شد ومثل همه قصه ها ساده ، اما تلخ به پايان رسيد.

حالا من موندم و نقش يه قصه ساده و عاشقانه تو ذهنم با اين تفاوت كه نمي دونم پايان قصه من شيرنه و يا تلخ ؟!! با اين تفاوت كه واقعا نمي دونم خدا كجاي قصه من بود؟!! با اين تفاوت كه من بر خلاف نقش اول قصه ها حالا توي آخر داستان نه خوشحالم و نه شاكر.

شايد همه قصه ها نبايد به خوبي تموم بشن ولي هيچ قصه اي رو نشنيده بودم كه آخرش تلخ باشه و جدائي توش موج بزنه ، هيچ قصه اي رو نشنيده بودم كه خدا توي اون كمك نكنه اما،اما هم شنيدم و هم ديدم.

قصه من يك قصه ي ايراني بود كه توش نقش اول براي برآورده شدن حاجتش با يه دنيا اميد به زيارت ميره اما برخلاف تمام قصه هاي ايراني اين بار جاجتش برآورده نميشه و بيشتر وبيشتر دلش ميشكنه.

حالا من موندم ويه قصه با يه دنيا يا بهتر بگم كوله باري عظيمي از خاطرات تلخ و شيرين ، خاطرات روزهاي شيرين و خاطره جدائي تلخ.

اما قصه من مثل همه قصه ها آموزنده بود به من ياد داد تقدير چه بخواي و چه نخواي هست وكار خودشو مي كنه ، ياد دادبهم كه هنوز محتاج يك تكه نور هستم و اي بخواي نخواي خدا باهام نيست بهم ياد داد پاكي قهرمان داستان به دردي نمي خوره و بالاخره و از همه مهم تر بهم ياد دادهرگز و هيچ وقت نبايد دل به آب روان بست.

حالا توي پايان داستان نقش اول قصه با يك كتاب شعر بدست تنها يه گوشه نشسته و زير لب آروم داره زمرمه ميكنه كه " من اينجا بس دلم و تنگ است و..." و بدون اونكه خودش بخواد قطرات اشك آروم آروم روي صورتش جاري ميشن.

اين هم يك قصه است براي شما و براي من همه دنيا.

عجب قصه اي بود قصه من.

 

نوشته شده توسط تایماز در 15:49 | | لینک به این مطلب