عصر چهارشنبه بود كه اين خبر را شنيدم . يك لحظه مكث و اينكه چگونه بايد باورش ميكردم؟!!تا اينكه درجوابش با شعري از خودش نوشتم " شاعر تو را زين خيل بي درد داغ كس نشناخت" .و اين چنين بود كه باز هم خبري مثل هميشه كوتاه چونان شكننده بود كه ...
آه آن عصر بهاري كاش هرگز نمي رسيد!!! بي شك تمامي دوستاني كه كباده فضل وادب مي كشند و در دنياي شاعري و شعر دستي بر آتش دارند نام " حسين منزوي" را براي يكبارهم شده شنيده اند( اگر تا حالا نشينيدي نسبت به خودتون اميدوار نباشيد) . اين اتفاق نادر غزل معاصر ايران، كسي كه نه به عقيده من ،كه اساتيد اين فن بعد از حافظ در غزل كلاسيك ايران دومين بود و شايد رويشان نمي شد كه بگويند بالاتر از حافظ بود. و او بنيانگذار غزل نو كلاسيك ايراني بود.
از شوكران و شكر ، با عشق در حوالي فاجعه ، ترمه و تغزل ، از كهربا و كافور ، حنجره زخمي تغزل، اين ترك فارسي گوي و ... را برايمان به يادگار گذاشت ولي من به شخصه چون برخورد داشته ام با وي مي گويم كاش منزوي هم بودتا همچنان خواندشان برايمان حوالت و شيريني و شكر به همراه داشت. آثاري كه تا تا عشق زنده است و عاشقي پا برجاست با ياد منزوي جاويد خواهند ماند.
منزوي بي آنكه در زمان حياتش شناخته شود رفت ، ياد دارم در مراسم تشيع اش كمتر كسي بود كه كتابي از وي به دست و حلقه اشك بر چشم آنجا حاضر نبود و نمي گريست. در آن روزگار بود كه هنوز مدير مسئولي نشريه دانشجويي(شهريار) را برعهده داشتم و ويژه نامه اي چاپ كرديم و در آن به زمين و زمان ناسزا گفتم و از خود بد نوشتم اي كاش براي يك بار هم كه شده در شب شعري و يا در شماره از او ياد مي كرديم. منزوي را تمامي ما زنجاني ها مي شناختيم به نام و نه شخصيت كه اگر اينگونه بود چه مي شد؟
مي دانم متنم طولاني شده ولي ناگفته از حسين بسيار دارم و اينك در سالگرد رفتنش بار ديگر بغض حنجره ام را مي فشارد .حنجره اي كه چون هزاران حنجره ديگر تغزل را با منزوي دوست مي داشت و مي دارد.
و در پايان با شعري از او بر آتش حنجره ام، قطره اشك مي ريزم.
خيال خام پلنگ من به سوي ماه جهيدن بود
و ماه را ز بلندايش به سوي خاك كشيدن بود
پلنگ من_ دل مغرورم_ پريد و پنجه به خالي زد
كه عشق_ ماه بلندمن_ وراي دست رسيدن بود
گل شكفته خداحافظ! اگرچه لحظه ديدارت
شرع وسوسه اي در من به نام ديدن و چيدن بود
من و تو آن دو خطيم ، آري موازيان به ناچاري
كه هر دو باورمان ز آغاز به يكديگر نرسيدن بود
اگرچه هيچ گل مرده ، دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شيپوري مدام گرم دميدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ريخت به كام من
فريبكار دغل پيشه ، بهانه اش نشنيدن بود
چه سرنوشت غم انگيزي كه كرم كوچك ابريشم
تمام عمر قفس مي بافت ولي به فكر پريدن بود.
يادش جاويد ، اشعارش ماندگار ، روحش شاد.
«همه اين كتاب ها را خوانده اى؟» اينقدر در پاسخ به اين سئوال با سر پائين انداخته از شرم و خجالت اعتراف كرده ام كه حتى يك چهارم كتاب هايى را هم كه در قفسه ها چيده ام، نخوانده ام كه چند سال پيش نزديك بود دچار اشتباه بزرگى شوم و خودم را از لذت بزرگ كتاب خريدن محروم و به لذت خواندن محكوم كنم. اما خواندن مقاله اى از «امبرتو اكو» به موقع جلوى اين اشتباه را گرفت. اكو در مقاله اش گفته بود كه نه تنها بخش عمده اى از كتاب هاى كتابخانه اش را نخوانده است، بلكه از بعضى از كتاب هاى نخوانده اش چند نسخه دارد، يك نسخه چاپ اول، يكى با جلد گالينگور، يكى در قطع جيبى و... شايد در نگاه اول اين كار ديوانگى به نظر بيايد، ولى اين نگاه اول اهميتى ندارد. همه ما ديوانه بازى را دوست داريم. اگر «جا» داشته باشيم و اگر «پول» داشته باشيم، و اگر از ديدن كتابى كه دوستش داريم در كتابخانه كيف مى كنيم، چه اشكالى دارد كه نسخ متفاوتى از آن جلوى چشممان باشد تا هر بار كه نگاه ما به جمال عطف يا جلد كتاب مى افتد خوشحال شويم؟ ديدن كتاب هايى كه خوانده ايم خاطره خوش خواندن را زنده مى كند و ديدن كتاب هاى نخوانده حسى مبارزه جويانه و اميدوارانه را... «بالاخره مى خوانمت.» كتاب خواندن يك لذت است و كتاب خريدن لذتى ديگر. نمايشگاه محل عيش و عشرت با دومى است. پول ها را جمع كنيد، كتاب ها را بخريد، وزن كتاب ها را حس كنيد، بعد كه به خانه رسيديد كتاب ها را روى هم بچينيد، لم بدهيد و در حالى كه آرام آرام چاى مى خوريد يكى يكى كتاب ها را ورانداز كنيد. اگر حوصله داشتيد مى توانيد همانجا خواندن يكى را شروع كنيد و اگر نداشتيد نگران نباشيد، از اين به بعد خيالتان راحت باشد كه هر وقت حوصله داشتيد همه چيز مهياست.
نوشته هاي بالا بقلم سروش صحت در روزنامه شرق چاپ گرديد بود اونقدر خوشم اومد كه خواستم شما هم بخونيدش چون كاملا منطبق با شرايط من هست وشايد به درد شما هم بخوره و شما هم مثل ما از اين اشتباهات نكنيد.
اما چه خوب بود كه حالا نمايشگاه كتاب بهانه اي براي گردش و سرگرمي ونه خريد كتاب( كه هرگز تو اون ازدهام و شلوغي و با اين همه ناشر بدون دانستن مشخصات كتاب سخته خریدکتب مورد نظر) ما تمامي دوستاني كه تو اين فضاي مجازي يه روزي يه جايي فرصت رو غنيمت مي شمرديم و براي دقايقي با هم مي شديم . بالاخره آرزو بر جوانان عيب نيست و شايد بگيد دوري دوستي .
هنوز خبر برخورد با بدحجابي و نحوه برخورد( ارشادي يا چماقي ) در صدر اخبار داخلي كشور قرار داشت و نگراني هاي بخش اعظمي از جامعه در محدود شدن آزادي هاي فردي خود خبر ساز بود كه ناگهان رئيس جمهور محترم بازهم شگفتي ساز شد و نامه احمدي نژاد در مورد فراهم آوردن مقدمات حضور بانوان در ورزشگاه ها جنجالي ترين خبري بود كه انتشار يافت و اين در حالي است كه در اواخر سال گذشته جمعي در حدود 100 – 150 نفر ار خانم ها در بازي تيم ملي ايران در مقابل ورزشگاه آزادي با عدم اجازه ورود و برخورد نامناسب و دور از انتظار نيروي انتظامي مواجهه شدند و چند روز بعد از آن تجمعي بانوان در يكي از پاركهاي تهران(متاسفانه نمي دانم پارك لاله بود و يا جاي ديگر اما به گمانم همان پارك لاله باشد) به مناسبت 8 مارس و روز جهاني زن توسط نيروي انتظامي به خشونت كشيده شد برخوردي كه باعث تاسف جامعه ايراني شد مجريان امر در مقابل حمله به سفارتخانه هاي خارجي و به آتش كشيدن آنان ساكت ايستادند و با خانم ها به زد و نه خورد ( كه فقط زدند)پرداختند.
مي خواستم كلاهم را به نشانه احترام نسبت به دستور احمدي نژاد بر دارم كه ناگهان فرياد يا مصيبتها از جانب جناح راست و علما و مراجع حوزه علميه قم بر خواست و فتوا بر روي فتوا و درخواست بر روي درخواست كه اين اقدام احمدي نژاد اسلام را به خطر انداخته و باعث رواج فساد مي شود ( انگار دستور تاسيس خانه عفاف صادر شده) و غرويان شاگرد ارشد مصباح يزدي مرشد معنوي احمدي نژاد از باز پس گيري اين حكم از جانب احمدي نژاد به زودي خبر داد.
ياد شعري از ايرج ميرزا افتادم كه به صورت نظم يادم نيست ولي ماجرا از اين قرار بود كه در مشهد بر سر در كاروانسرايي عكس يا همان پورتره زني بدون روبنده كشيدند اهل مسجد اين خبر را شنيدند و از مسجد با سرا سيمگي به كار وانسرا رفته و با گل روي آن زن پوشاندند و بدين طريق اسلام مومنين رو نجات دادند.
حالا نمي دونم بايد بخندم و يا گريه كنم . اما به شدت حمايت خودمو رو( كه به شدت نيازمند حمايت هستم) از خانم ها اعلام مي دارم.
اين روز ها بحث مبارزه با بدحجابي نقل هر مجلسي شده بحثي كه با اظهارات يكي از اعضاي محترم شورا ي شهر تهران شروع شد و ادامه پيدا كرد و تا اون جايي پيش كه صدا و سيما هم دو شب روبه بحث ويژه خبري در مورد مبارزه با بدحجابي اختصاص داد. بحثي كه در شبكه هما هم با حضور رفعت بيات نماينده زنجان( شهر من) و يه خانوم طراح لباس بر گزار شد .
جمعيت 50 نفري كه خودشونو خانوادهاي شهدا و ايثارگران و ... ناميدند جلوي مجلس تجمع كردند و چون هدايت كنندگان اين جمع با اين تعداد نتونستند حساسيت كسي رو بر انگيزن فرداش با حدود 200 نفر اومدن جلو مجلس كه تعدادي از نماينده ها هم با اونها همراه بودند.
فكر كنم تمام حرفها و حديثهاي كه در دوران انتخابات رياست جمهوري در مورد احمدي نژاد زده مي شد و بارها در برنامه هاي تلويزيوني آقاي احمدي نژاد به اين نكته اشاره كرد كه "" مگر مشكل جوانان ما لباسشان است" (كه بخدا حرف حكيمانه اي بود) داره نمود پيدا مي كنه اول لايحه حريم خصوصي كه در دوران خاتمي تدوين و به مجلس اوصول گرا تقديم شده بود پس گرفته شد و حالا با نام مبارزه با بد حجابي ( اگر موفق بتونن بشن) تر و خشک را با هم خواهند سوزاند. اما اميدوارم كار بيخ نگيره كه فردا تو ميل باكسمون يه پيغام با اين مزمون ببينيم "دسترسي به ايميل رسيده مثلا از من بعلت عدم رعايت شئونات اخلاقي و قوانين داخلي قابل دسترس نيست"!!!
در دنيايي كه تمامي كنوانسيون هاي حقوق بشري به آزادي انتخاباب افراد در پوشش و مذهب و سبك زندگي و ... اشاره شده و خيلي قبلتر ازاين قرتي بازي ها و بيانه 30 ماده اي حقوق بشر صادر بشه تو كتاب مقدس ما مسلمانان اشاره شده كه " لا اكراه في دين قد ..." و معصومين ما هيچ كسي رو با زور سر نيزه و شمشير مسلمان نكردند كه ما امروز با وجود تهديدات متعدد بجاي ارائه فرهنگ ناب ايراني فرهنگي كه در اون عناصر ايرانيت و اسلاميت و قوميتي و مليتي رعايت شده باشه داريم صورت مسئله رو پاك مي كنيم.
